ایوب دیگر...
واقعا ناراحت شدم وقتی دیدم نشستی و آن طور به آوار ریخته شده ی خانه ات نگاه می کنی می دانستم داری خاطراتت را مرور می کنی یاد لبخندهای مادرت افتادی و یاد دست های گرم پدرت یاد بازی هایی که با خواهرت کردی و نمی دانستی چه بگویی وقتی دیدی یکباره همه ی اینها خراب شد روی سرت تسلیت می گویم به تو اما یادت باشد درجه ات پیش خدا خیلی بالاتر از ماست به هر حال قرار است تو ایوب دیگری باشی در این دوره از زندگی جهانیان خوش به حالت به مادرت بگو سفارش ما را هم پیش خدا بکند.... به تو تسلیت می گویم هموطن!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در ساعت توسط وندا💌
|
مدت هاست در تلاشند! مرا از زیر آوار تنهایی هایم بیرون کشند.