کاش

کاش واقعا دنیا به پایان می رسید ،کاش شب یلدایمان اینقدر بلند بود که دیگر از خواب بیدار نمی شدیم ،کاش یک دی به سوی خدا میرفتیم ،کاش آن شهاب سنگ واقعا به زمین میخورد ،کاش داموس واقعا راست می گفت ، کاش دیگر برای عید 1392سبزه نمی گذاشتیم،کاش غصه های لعنتی جمع می شد ،همه آن ها در یک دی از بین می رفت کاش من یک بار خواب آسوده می کردم کاش همه ی این کاش ها کاش نبود کاش...

بی نمک ترین مکان جهان احتمالا “دست من” است...

از آن آدم ها...

شاید از این آدم ها دوروبر شما هم باشند از آن آدم ها که همراهت می آیند،لبخند می زنند،به درد و دلت گوش می دهند، دعوتت می کنند،جمع خلوتت را بهم می زنند ،کنارت می نشینند ،سر صحبت را باز می کنند، مدت های زیادی کنارت هستند ،اصلا تو احساس می کنی اگر این آدم نباشد تو هیچی نیستی . بعد یه مدت می زند چیزی از او می شنوی که آوار روی سرت خراب می شود احساس می کنی وقتش رسیده که بروی و یک سیلی آبدار در گوشش بزنی و بلند به او بگویی: ساده نبودم که باهات حرف میزدم فقط دلم پر بود فکر نمی کردم حرف هام را برداری و از آن ها به طور ملموسانه ای به نفع خودت استفاده کنی حقته الان بکشمت تا کس دیگه ای مثل من گرفتار نامردی مثل تو نشه بعد هم خودم روی سنگ قبرت می نویسم رد شدن از کنار این قبر هم شما را می شکند با احتیاط حرکت کنید. شاید از این آدم ها دور وبر شما هم باشند خیلی مراقب باشید...

ع-ش-ق



دلم می خواهد عاشق شوم نه اشتباه نکن می خواهم عاشق چیزی بشوم که تا آخر بخواهمش،که پای این عشق بایستم و بایستد،می خواهم وقتی عاشق شدم نیازی به نوشتن خاطره هایم نباشد،اصلا اسمش خاطره نباشد همیشه در زمان حال باشیم مجبور نشوم به گذشته برگردم . هیچ وقت جایش را خالی نبینم بودنش را حس کنم، عشقمان علاقه ی شدید قلبی باشد نه مثل باد و ابر که بیاید و برود ،همیشگی باشد. چقدر مزه می دهد تو باشی و او باشد و عشق ...  اما از این رویاها فرار می کنم من از دیگران زخم خورده ام تازه کلی غصه های لعنتی دارم با این حساب باید عاشق گل های باغچه شوم زیبا و پر احساس ،آن ها به غضه های لعنتی من کاری ندارند، خنجر هم ندارند که از پشت در قلبم فرو کنند اما نه گل های باغچه هم احساس دارند باز هم تنها می مانم آخر کسی طالب غصه های لعنتی من نیست...

خدایا...

خدایا خسته ام ،نا امیدم ،گیجم ،قلبم جوابم کرده است ،چشم هایم تار می بینند، مغزم پیام نمی دهد ،دستانم سست اند، احساس ندارم ،اشک هایم بی اختیار سرازیر می شوند ،دیگر هیچ وقت دلم نمی لرزد، دستم را بگیر بیا با هم غصه های لعنتی را فراری دهیم آخر میدانی  هیچ کس را به جز تو ندارم...و می دانم که کمکم میکنی...

ظهر عطش

ای تشنه شهید سر بریده

دل  از سر و از پسر بریده

در ظهر عطش مگر چه دیدی

کز جام جهان نظر بریدی


ای آب حیات دین احمد

ای کشتی امّت محمّد

بگذار که در غمت بمیرم

کز چشم تو خون بها بگیرم


بی سر و سامان تو ام یا حسین

دست به دامان تو ام یا حسین

بر سر نی زلف رها کرده ای

با جگر شیر چه ها کرده ای

عاقبت این عشق هلاکم کند

در گذر کوی تو خاکم کند

صبور همانند کوه (چاووشی کوچک)

آنقدر از پاییز گفتی و ابرای پاییزی را نشانه ات قرار دادی هر روزت را پاییزی خواندی تا اینکه کوهت هم در پاییز به دنیا آمد اما چه کسی به این فکر می افتاد که تو اسم پسرت را زانکو (همانند کوه ) بگذاری که روزی بشود سنگ صبورت و رفیق خوبت امیدوارم با او هفته های تلخ ات هم قله ی خوشبختی شود و بتوانی عشق دو حرفی ات را نصیبش کنی

                  استاد محسن چاووشی

                                                تولد پسرت را تبریک می گویم 


اولین عکس از زانکو چاووشی