خلوت
شاید ربیع الاول هم برای من بهار باشد، شاید سلول های قلبم هم شروع به عوض شدن کرده اند، بگذار بهار برای من باشد .بگذار غصه های لعنتی ام هم نفس تازه کنند . بگذار بهانه های بیشتری برایم بتراشند ،از نبودشان غمگین می شوم و سختی میکشم دیگر خو گرفتم با این غصه های لعنتی. با هم حرف می زنیم با آن ها خلوت می کنم از زمین و زمان شکایت می کنم آن ها هم گوش می دهند و بعد هم این قدر روی قلبم تلنبار می شوند که من فقط به آن ها فکر می کنم و همه ی زندگیم می شود آنها ! رفیقای خوب من غصه های لعنتی هستند...
+ نوشته شده در ساعت توسط وندا💌
|
مدت هاست در تلاشند! مرا از زیر آوار تنهایی هایم بیرون کشند.