باران
باران می بارید بدون چتر راه افتادم و خوشحال بودم که میدیدم آسمان مجبور نیست مثل من بغضش را فرو دهد. قطره هایش که به صورتم می خورد احساس آرامش می کردم حالا کسی بود که با من درد ودل کند. قدم می زدم و هر لحظه به آسمان نگاه می کردم رعد و برقش را دوست داشتم آسمان داشت غصه هایش را خالی می کرد تا با خیال آسوده به زندگی اش ادامه دهد. وقتی باران بند آمد به حالش غبطه خوردم من پر از غصه های لعنتی بودم و او پر از خالی...
+ نوشته شده در ساعت توسط وندا💌
|
مدت هاست در تلاشند! مرا از زیر آوار تنهایی هایم بیرون کشند.