دلم برای لحظه های زیبای کودکی تنگ شده لحظه هایی که غصه نبود  بچه بودیم زود قهر می کردیم و زود آشتی امکان نداشت تنها شویم همیشه کسی را داشتیم که به او بیسکویت تعارف کنیم و همیشه کسی بود که دستمان را بگیرد و بگوید بیا بریم بازی دلمان چه زیبا تنگ میشد و عاشقانه و از ته دل گریه می کردیم  ریا در کارمان نبود کودکانه عروسک بازی می کردیم و در خیالمان چقدر بزرگ بودیم آن لحظه ها قشنگ بود و دوست داشتنی چه حیف که دیگر به آن لحظه ها بر نمی گردیم چه حیف...

بچه بودم بادبادکهای رنگی    دلخوشی هر روز و هر شبم بود 

خبر نداشتم از دل آدمها     چه بی بهونه خنده رو لبم بود

کاری به جز الک دولک نداشتم    بچه بودم به هیچ چی شک نداشتم

بچه بودم غصه وبالم نبود    هیچ کی حریف شور و حالم نبود

بچه بودم آسمون آبی بود    حتی شبهای ابری مهتابی بود

بچگی و بچگیا تموم شد     خاطره های خوش رو دست من موند

تا اومدم چیزی ازش بفهمم    جوونی اومد اون رو با خودش برد!