خیلی داغونم دارم ذره ذره آب میشوم سرم رابلند میکنم و فریاد میزنم هیچ کس نیست که صدایم را بشنود بغض راه گلویم رابسته است اما نمی توانم این بغض لعنتی را بشکنم میروم و میروم اما میبینم که این راه پایان ندارد از رفتن خسته میشوم و مینشینم و به راه مانده نگاه میکنم خسته از تنهایی و بی همسفر قدم میگذارم ...

جریان خواب شبهایم است داغون بودن و تنها...