خون دل
پرستار می گوید: صورتت اصلا رنگ نداره! دست هاتم که سرده! تو خیلی کم خون شدی؟! با حسرت نگاهش می کنم و زیر لب می گویم: از بس خون دل خورده ام دیگر خونی برایم نمانده است. می گوید: خون دل! واسه چی؟ می گویم از دست همین غصه های لعنتی...
+ نوشته شده در ساعت توسط وندا💌
|
مدت هاست در تلاشند! مرا از زیر آوار تنهایی هایم بیرون کشند.