پرستار می گوید: صورتت اصلا رنگ نداره! دست هاتم که سرده! تو خیلی کم خون شدی؟!                                      با حسرت نگاهش می کنم و زیر لب می گویم: از بس خون دل خورده ام دیگر خونی برایم نمانده است. می گوید: خون دل! واسه چی؟ می گویم از دست همین غصه های لعنتی...