تنهایی
تنهایی را تجربه کردم وقتی که دیگر کسی را نداشتم که با یادش زندگی کنم.تنهایی مثل یک خوره به جانت می افتد و تمام تو را نابود می کند. وقتی در یک جمع بزرگ نشسته ای و همهمه اینقدر زیاد است که صدا به صدا نمی رسد به ظاهر خوشحالی و مشغول گپ و گفت اما از داخلت کسی خبر ندارد از داخل خالی از هیاهو و پر از سکوت فقط نگران این هستی که نکند همین حالا چنان از داخل فرو بریزی که دیگر کسی قدرت جمع کردن این غصه های لعنتی را نداشته باشد از آدم ها یه خواهشی دارم دور و بر من زیادی نپلکند میترسم این غصه های لعنتی واگیردار باشد .
توجه: منظورم از آدم ها همان هایی ست که خودشان می دانند نه شما که نشستی و وقت گذاشتی که این مطلب را بخونی!!!!!
+ نوشته شده در ساعت توسط وندا💌
|
مدت هاست در تلاشند! مرا از زیر آوار تنهایی هایم بیرون کشند.